کتاب راونل ها - جلد سوم (شیطان در بهار) - فصل هفدهم - قسمت هفتم

پاندورا با غرغر به صندلی تکیه داد. اگر احساسی بدتر از بی حوصلگی یا دلواپسی وجود داشت، احساس هر دوی آنها در یک زمان بود. دستش را روی گوشش گذاشت و در تلاش برای ساکت کردن وزوز آزار دهنده درون سرش، با دست دیگر به پشت جمجمه اش ضربه زد. چند دقیقه ای را صرف ضربه زدن کرد تا بالاخره صدای دراگون را از بیرون کالسکه شنید و تکان ضعیف کالسکه بخاطر بالا رفتن او از کالسکه و نشستنش کنار راننده را احساس کرد. کالسکه در طول خیابان فارینگدان به حرکت در آمد و مسیر خروج از منطقه کلرکنول را درپیش گرفت.
به محض رسیدنشان به ساختمان کوئین گیت، پاندورا از کنجکاوی نزدیک بود کنترلش را از دست بدهد. تمام خودداری اش را جمع کرد تا وقتی دراگون در کالسکه را باز کرد و پله تاشو را جلو کشید، خودش را به سمت بیرون پرتاب نکند.
نشسته باقیماند و پرسید: " به مغازه چاپخونه برگشتی؟ " کاری دور از نزاکت بود اگر در خیابان می ایستاد و با او صحبت می کرد، اما با ورود به خانه هم هیچ فضای خصوصی ای وجود نخواهد داشت بنابراین بهترین راه همان نشستن درون کالسمه بود. " آیا با خانم اُکر صحبت کردی؟ اون مردی که در موردش گفتم رو دیدی؟ "
دراگو اقرار کرد. " به زور راهم رو به داخل مغازه باز کردم تا یه نگاهی بندازم. خانم اُکر خیلی خوشش نیومد، اما هیچکسی نبود که بتونه جلوی منو بگیره. اون مرد رو هم ندیدم. "
منتظرانه عقب ایستاد تا پاندورا کالسکه را ترک کند، اما او از جایش تکان نخورد. مطمئن بود چیزی هست که نمی گوید. در این صورت، با گابریل در موردش صحبت خواهد کرد و بعد اطلاعات دست دوم به گوش پاندورا خواهد رسید.
وقتی دارگون دوباره جلوی در قرار گرفت و نگاهی سوالی به پاندورا انداخت، او باحرارت گفت: " اگر قراره من بهت اعتماد کنم، دراگون، تو نمی تونی مسائل رو از من پنهان کنی، یا من هرگز بهت اطمینان نمی کنم. از طرف دیگه، دریغ کردن اطلاعات مهم، از من محافظت نمی کنه. درست برعکس، هرچی بیشتر بدونم، احتمال اینکه کار احمقانه ای انجام بدم کمتره. "
دراگون لحظه ای فکر کرد و کوتاه آمد. " من توی اتاق های اداری قدم زدم و به انبار رفتم. این طرف و اون طرف.... یه چیزهایی دیدم. لوله های شیشه ای و پلاستیکی، سیلندر های فلزی و آثاری از ترکیبات پودری شیمیایی. "
" اما اون چیزها برای کار چاپ معمول هستن، اینطور نیست؟ "
خطی بین ابروهای سیاهش پدیدار شد و به تایید سرتکان داد.
پاندورا پرسید: " پس چرا نگرانی؟ "
" چون اون تجهیزات برای ساخت بمب هم استفاده می شن. "
9 نظر(ها)
واااو، بمب ؟!
اوضاع داره گانگستری میشه :)
سلام،خسته نباشی الی جونم،ممنون،بوس بوس.
سلام رویا جان. ممنون که مهربونی و برام پیام میذاری
ممنون الیزابت جون
ممنون که هستی عزیزم
تو چنين خوب چرايي؟؟ من عاشقتم يعني... با تك تك پست هايي كه ميذاري و مي خونم تا كللي شارژم و انرژي دارم... :*****
ممنون از این پیام پر مهرت عزیزم. کلی به من انرژی دادی. خیلی خوشحالم که از خوندن ترجمه لذت می بری 3>
فک کنید پاندورای قهرمان مافیای درون شهر رو دستگیر می کند و....هورااااا....
از پاندورا چنین کاری بعید نیست. ولی این وسط به خودش هم صدمه میزنه :)
تشکر خانوم
ممنون محدثه عزیزم
سلام الی گلی ،خسته نباشی دخملی
باز من الان رسیدم بقیه پستو بخونم مدرسم دیر شدD:
اوه اوه موضوع خطر ناک شد کجا رو می خوان منهدم کنن!؟خانوم اکر همدست داعشه ایا!؟پانیو گروگان نگیرن یه وقت؟
سلام ساغر عزیز. باز که دیر کردی :) همین رو بدون که به زودی یه بلایی سر پانی جانت میاد. خودت رو آماده کن :0
خسته نباشی الیزابت عزیز و ممنون بابت پست جدید. چرا داستان داره جنایی میشه؟؟ یهو هیجانش رفت بالا. :)
ممنون عزیزم. دیگه پاندورا چون شخصیتش پر هیجانه داستان رو هم هیجان انگیز کرده. حالا هیجان بالا تر هم خواهد رفت ;)
سلام الی جونم خوبی؟روزت بخیر و خسته نباشی بسیییی سپاسگذاری دخملی
پانی گناههه اقا به دختر من چه مربوط اصلا هیچی نمی دونه دل نویسنده به حال گابیه طفلی نمی شوزه یه دونه زن بیشتر نداره بعد دوباره از کجا یه پانی پیدا کنه!؟دلش میشکنه
پیشی سلام می رسونه برات
سلام بر ساغر عزیز. حالا انقدر شلوغش نکن نگفتم پاندورا قراره بمیره که :) مواظب پیشی پشمالو باش
پیام بگذارید