کتاب فرار بزرگ - فصل ششم- قسمت اول

لوسی شب هنگام در مسافرخانه همپتون واقع در مرکز ایلینوی توقف کرد. او با نامی جعلی در دفتر مسافرخانه نام نویسی کرد، با پولی که توسط کارت بانکی درون پاکت از دستگاه عابر بانک گرفته بود هزینه را نقداً پرداخت کرد. شکی نداشت که کارت بانکی می تواند توسط والدینش رهگیری شود. به محض اینکه وارد اتاقش شد، بالشتک نفرت انگیز حاملگی اش را از زیر بلوزش در آورد و درون سطل آشغال پرتاب کرد و خریدهایش را که ساعت ها قبل انجام داده بود کناری گذاشت.
وقتی برای استراحت نزدیک مرز ایالت کنتاکی ایستاده بود، با دیدن دو دختر با آرایش و لباس تیره هوی متال ( پانک) که سوار ماشین شورولت مدل کاوالیر بودند، ایده ای به ذهنش خطور کرد. آرایش تیره و موهای سیخ سیخی آنها احساسی غیر منتظره و به شکل مبهمی آشنا با سوزشی حاکی از حسادت به او القا کرد، احساسی که از دوران دبیرستان وقتی توسط یک سری از دختران در راهرو دبیرستان نادیده گرفته می شد به او دست می داد.
چه می شد اگر...
مت و نلی هرگز این احساس را در او ایجاد نکردند که باید در سطحی بالاتر از دختران هم سن و سالش ظاهر شود، اما حتی قبل از ماجرای مهمانی ای که در آن نوشیدنی بالای هجده سال خورده بودند، لوسی تمایلاتش برای سوراخ کردن دماغ، پوشیدن لباس های عجق وجق و قاطی شدن با بچه های بدنام را نادیده می گرفت.
اما حالا دیگر نه.
او دستورالعمل ها را از روی جعبه چیزهایی که خریده بود خواند و دست بکار شد.
***
با وجود اینکه شب دیروقت خوابیده بود، صبح روز بعد زود بیدار شد و معده اش از اضطراب تیر کشید. مجبور بود ماشین را به سمت خانه براند یا شاید به سمت غرب برود. شاید هم در جستجویی روشنگرانه در پی مسافرت نیمه تمامش جاده 66 را از همانجا که وقفه افتاده بود ادامه دهد.
روح و روان او شکننده تر از آن بود که در مورد رمز و راز بادیگارد بد اخلاقش جستجو کند. و آیا واقعاً باور داشت که شناختن پاندا می تواند به شناخت خودش کمک کند؟
نمی توانست به این سوال جواب دهد بنابراین از جایش برخاست دوشی سریع گرفت و لباسهایی که خریده بود را پوشید. طرح رُز خونین، بلوز تنگ مشکی بدون آستینش را زیباتر کرده بود و در تضاد کامل با دامن پفی توری کوتاه سبز رنگش قرار داشت که روی کمرش با یک کمربند چرمی سگک دار سفت می شد. کتانی هایش را با پوتین های سیاه رنگ کماندویی جایگزین کرده بود تا با لاک ناخن درهم و برهم سیاهش همخوانی داشته باشد.
اما بزرگترین تغییر موهایش بودند. آنها را مشکی پرکلاغی کرده بود. با استفاده از دستور روی شیشه ژل، بصورت تصادفی دسته هایی ای از موهایش را تابانده و با اسپری نارنجی کرد. سپس بالا و پایین چشمانش را با مداد چشم سایه تیره زده و حلقه بینی اش را سرجایش محکم کرد. دختر سرکش هجده ساله ای از ورای آینه به او خیره شده بود. دختری که هیچ چیزش شبیه یک سخنران پارلمان سی و یکساله و یک عروس فراری نبود.
بعداً، درحینی که از لابی می گذشت تا به سمت ماشینش برود، وانمود کرد که نگاه های دزدکی مسافرین دیگر به خودش را نمی بیند. زمانی که داشت از پارکینگ بازمی گشت، دامن توری اش باعث خارش رانهایش شده بود. چکمه هایش ناراحت بودند و آرایشش اذیتش می کرد، اما با اینحال احساس آرامش داشت.
دختر موتور سوار، افعی.
***
پاندا موتورسواری صبحگاهی اش را در مسیر کنار دریاچه درپیش گرفت.
درحالت معمول، زیبایی افق شیکاگو ذهنش را آزاد می کرد، اما امروز این اتفاق نیفتاد.
دو مایل به سه مایل رسید. سه مایل به چهار مایل. با آستین تیشرتش پیشانی خیس از عرقش را پاک کرد. داشت به جایی که به آن تعلق داشت باز می گشت، اما بعد از آرامش دریاچه کودا، این شهر خیلی شلوغ و پرسر و صدا بنظر می رسید.
دو اسکیت سوار احمق مسیر پیش رویش را بند آورده بودند. به درون علف ها منحرف شد تا از آنها عبور کند، سپس دوباره درون جاده بازگشت.
لوسی زن باهوشی بود. باید پیش بینی اینجای کار را می کرد. اما نکرده بود و این تقصیر او نبود. او کاری را که باید انجام داد.
با این حال، در طول زندگیش به افراد زیادی آسیب رسانده بود و می دانست حالا به یکی دیگر هم آسیب زده- دقیقاً می دانست چقدر پایش را از گلیمش فراتر گذاشته—آسیبی که نمی توانست فراموشش کند.
موتور سواری با سرعت از او گذشت. پاندا سرعتش را افزایش داد، ای کاش می توانست از خودش جلو بزند.
صدای انفجاری از ناکجا هوا را شکافت. از مسیر خارج شد و خودش را روی زمین پرت کرد. سنگ ریزه ها چانه اش را خراشیدند و در دستانش فرو رفتند. قلبش محکم به سینه اش می کوبید و گوش هایش زنگ می زد.
به آرامی سرش را بلند کرد و به اطراف نگاهی انداخت.
هیچ انفجاری درکار نبود. فقط اگزوز یک کامیون جانکر قدیمی بخاطر احتراق معکوس صدای بلندی ایجاد کرده بود.
شخصی همراه سگش روی مسیر ایستاد و به او خیره شد. یک دونده سرعتش را کم کرد. کامیون از دید خارج شد و فقط دود اگزوزش بر فراز آسمان دریاچه شوردرایو باقیماند.
لعنتی. سالها بود که چنین اتفاقی برایش نیفتاده بود، اما دو هفته را با لوسی جورایک گذرانده بود و حالا با دهانی پر از خاک روی زمین پهن شده واین حال و روزش است. درس عبرتی شد تا دفعه بعد سعی نکند فراموش کند که چه کسی است و کجای زندگی ایستاده است.
***
مایل ها آنطرف تر، لوسی به خودش با آرایش غلیط، موهای پرکلاغی با هایلایت های تابانده شده نارنجی در آینه خیره شده بود. حالش داشت بهتر می شد. اما آیا قصد داشت تا به این روند ادامه دهد؟ حتی تد، که در همه زمینه ها باهوش بود، نمی توانست از پس این موقعیت بر بیاید.
او هم نمی توانست، اما عاشق احساسی بود که از این پوست انداختن جدید به او دست می داد. بعد از مدت ها ایلینوی را پشت سر گذاشت و به سمت میشیگان حرکت کرد. آیا تد روزی او را خواهد بخشید؟ خانواده اش چطور؟
برخی چیزها غیر قابل بخشش نبودند؟
نزدیک منطقه کادیلاک، بزرگراه را ترک کرد و وارد راه فرعی منتهی به شمال غربی میشیگان شد. حدود غروب، او و یک دوجین ماشین دیگر در صف سوار شدن با ماشین هایشان به آخرین کشتی امروز به مقصد جزیره چریتی بودند. جزیره ای که به سختی مکانش را روی نقشه پیدا کرده بود. عضلاتش گرفته بودند، چشمانش از خستگی سرخ شده و احساس خوبش محو شده بود. کاری که داشت انجام می داد احمقانه بود، اما نگران بود که اگر به دنبالش نمی رفت باقی عمر این سوال برایش بی پاسخ می ماند که چرا با غریبه ای مرموز درون رختخواب رفته است آنهم دو هفته بعد از فرارش از دست مردی که برایش بهترین بود. دنبال یک دلیل کاملاً منطقی برای توجیه این مسافرت نبود، اما این روزها در بهترین حالت روحیش قرار نداشت و این بهترین کاری بود که می توانست انجام دهد.
قایق قدیمی سیاه رنگ با نوار باریک زرد، رنگ شده بود و بوی خفیف سوخت، کپک و طناب از آن بمشام می رسید. تعداد زیادی مسافر همراه او سوار شدند. یکی از آنها، دانشجویی بود که کوله پشتی ای با خود حمل می کرد، با پرسیدن اینکه لوسی کجا به مدرسه می رود خواست سر صحبت را با او باز کند. لوسی به آن پسر گفت که از دانشگاه ممفیس فارغ التحصیل شده و با کوبیدن پاشنه چکمه های سنگینش روی عرشه از او دور شد.
1 نظر(ها)
انگار دیوونه شده
دقیقاً لوسی مدت زیادی رفتارش رو تحت کنترل شدید نگهداشته و حالا زده به سیم آخر. دلش میخواد آزادانه هرکاری دوست داره انجام بده
پیام بگذارید