بری همینطور که دود سیگار را موجی بیرون می فرستاد گفت: " ما هردو آسیب دیده ایم. " انگار که دودی که در هوا شناور شده بود بیشتر از دودی که به درون ریه هایش کشیده بود خطرناک می نمود." معذرت می خوام. یه پارتی ترحم انگیز راه انداختم." او چهره لوسی را از نزدیک بررسی کرد و ادامه داد. " تو خیلی آشنا بنظر می رسی. احساس می کنم تو رو از یه جایی می شناسم، اما مطمئنم هرگز باهم ملاقات نکردیم. اولین باری که دیدمت فکر کردم تو یه بچه ای. "

" من سی و یک سالمه. "

نگاه خیره بری روی موهای رنگ شده، حلقه جدید ابرو و تاتوی اژدهای روی گردن لوسی چرخید.

لوسی به نوعی توضیح داد: " منظورت یه عقب مونده ذهنیه. "

" همچین چیزی. "

اما واضح بود که بری متوجه نشده و لوسی از اینکه هویتش را بیشتر از این پنهان کند احساس خوبی نداشت. تصمیم گرفت ریسک کند. " من... به نوعی تغییر قیافه دادم. " اندکی مکث کرد. " من... لوسی جورایک هستم. "

چشمان بری گشاد شدند، سیخ ایستاد و سیگارش را انداخت. ممکن بود جلوی دختر عجیب و غریب همسایه که آن طرف درختان زندگی می کرد سیگار بکشد، اما نمی توانست این کار را جلوی دختر رئس جمهور انجام دهد. " اوه...من..."

لوسی شانه ای بالا انداخت و گفت: " لازمه که مدتی مخفی باشم. "

" اینجا بنظر جای خوبی برای این کاره. "

بری متوجه شد که مدتیست خیره شده است. " متاسسفم. فقط .... یه کمی غیر منتظره بود. " موهایش را دوباره کنار زد و تلاش کرد صافشان کند. " چرا این موضوع رو به من گفتی؟ من هرگز حدسش رو هم نمی زدم. "

"درست نبود همچنان به اومدن پیش تو ادامه بدم ولی چیزی بهت نگم. شاید باورش سخت باشه، اما من چنین تفکری در مورد صداقت دارم. "

" اما... تو به سختی منو میشناسی. ممکنه من به همه بگم. "

" امیدوارم که این کارو نکنی. " لوسی می خواست که موضوع صحبت را عوض کند. " تو به یه پارتی ترحم انگیز اشاره کردی. نمی خوای در موردش بیشتر بهم اطلاعات بدی؟"

ماشینی از دور پدیدار شد ولی توقف نکرد. بری به مسیر رفتن آن خیره شد. " داستان خسته کننده ای داره. "

" متنفرم که اقرار کنم، اما بعضی روزها شنیدن در مورد مشکلات دیگران  باعث دلگرمی من میشه. " بری خندید و تنش بینشان از بین رفت. " من هم این احساس رو می شناسم. " او دستش را به شلوارش مالید و گفت: "واقعاً می خوای در باره اش بشنوی؟"

" اگه بخوام آدم بدی محسوب می شم؟ "

" پس بعداً نگو که بهت اخطار ندادم. " او با حواس پرتی لکه رنگی را از روی بازویش پاک کرد. " نوامبر گذشته از مهمانی ناهار در کلاب شهرمون به خانه برگشتم و شوهرم را درحال بار زدن ماشینش پیدا کردم. اون گفت که از زندگی مرفهمون خسته شده و می خواد که طلاق بگیره، و اوه، تصادفاً اون قصد داشت با دلبرش، منشی دفترش یه دختر نوزده ساله که دو برابر من زنیت داشت یه شروع دوباره داشته باشه."

" اوچ. "

" تازه بدتر هم شد. " تکه های کوچک آفتاب از میان شاخ و برگ درختان صورتش را غرق نور و سایه کردند، او را به نوعی هم جوانتر هم مسن تر از سنش نشان می دادند. " اون بهم گفت فکر می کنه که بخاطر ده سال زندگی با هم بهم مدیونه، بنابراین من می تونم هرچی رو که بعد از پرداخت قسط وام باقی ماند برای خودم بردارم، وامی که هیچی در مورد نحوه پرداختش نمی دونستم. "

" چه آدم خوبی. "

" حتی وقتی ملاقاتش کردم. اینو می دونستم ،اما اون بخشنده و باهوش بود، و تمام خواهرهای انجمن خیریه عاشق اون بودن. خانوادهای ما از سالها قبل باهم دوست بودند. اون یکی از پسرهای باحال تیم بیس بال جی ام بود قبل از اینکه تیم منحل بشه. " او خاکستر سیگارش را تکاند و ادامه داد. " اسکات و منشی اش به سیاتل رفتند تا اونجا خوشبختی شون رو پیدا کنند، و اون وام هرچی که داشتیم رو بلعید. من فقط سال اول دانشگاه رو تموم کردم. هیچ تجربه کاری ندارم و هیچ فکری برای تامین کردن خودم به ذهنم نمی رسه. مدتی با یکی از برادرهام زندگی می کردم،  اما بعد از چند ماه که به سختی حتی از اتاقم هم بیرون می آمدم، زن برادرم بهم فهموند که مهمون نوازیشون ته کشیده."

او ناراحتیش در مورد سیگار کشیدن در مقابل دختر اول آمریکا را فراموش کرد و سیگار دیگری بیرون کشید.

" در همون زمان، وکیل مایرا به من زنگ زد و گفت که اون فوت کرده و یه کلبه به همراه نوه اش را برای من باقی گذاشته. من توبی رو فقط یک بار سالها پیش که مایرا برای دیدن من آمده بود دیده بودم. و حالا من اینجا هستم. خانم ملک خودم. " به اطراف دکه نگاه کرد و خنده ای سرزنش کننده تحویل داد. " تا حالا چیزی به این اندازه رقت انگیز شنیده بودی؟ " او سیگار را بدون روشن کردن به جعبه اش بازگرداند. " می تونم تصور کنم بعد از این همه کاری که تو توی زندگیت انجام دادی در مورد من چطور فکر می کنی. "

" منظورت فرار از مراسم عروسیم هست؟ "

" دقیقاً همون."  چشمانش حالتی رویایی به خود گرفت. " چطور جرات چنین کاری رو پیدا کردی؟ "

" دقیقاً اسمش رو جرات نمی ذارم. "

" من می ذارم. " سپس یک ماشین توقف کرد. بری پاکت سیگار را به درون جیبش هل داد. " ممنون که به من اطمینان کردی ،من تو رو به کسی نمی فروشم. "

لوسی امیدوار بود که او سر قولش بماند.

****

در راه رسیدن به خانه، لوسی یادش آمد که عسل را فراموش کرده است، اما بدون وجود نان گرمی که بتوان عسل را روی آن مالید برای خریدن آن بر نمی گشت. یک کپه متشکل از تخت های تختخواب شو، تشک های کهنه و پرده های زشت اتاق خوابگاه در ابتدای راه ماشین روی خانه روی هم تلنبار شده بودند، منتظر برای حمل شدن. کامیون حمل اثاثیه رفته بود و به محض اینکه وارد خانه شد، صدای کوبیده شدن چیزی سنگین روی کف طبقه بالا را شنید.

خیلی امیدوار بود که این صدا از بدن مرده پاندا بگوش رسیده باشد.

از میان آشپزخانه گذشت تا بیرون برود و متوجه شد که یخچال قدیمی با یخچال ساید بای ساید استیل مدرنی جایگزین شده است. صبحانه نامطلوبی که خورده بود باعث گرسنه ماندنش شده بود، بنابراین در آن را باز کرد.

و متوجه شد که تمام خوراکی هایش ناپدید شده اند. کره بادام زمینی، ژله، همبرگرهای خوشمزه و تمام پنیر سوئیسی اش. هیچ ماست گیلاسی، سس سالاد و یا خیار شوری نبود. نه حتی غذای مانده ای که برای ناهار رویش حساب باز کرده بود. حتی مارمالادهای محبوب پاندا هم ناپدید شده بودند.

وضعیت فریزر هم افتضاح بود. به جای کلوچه های یخ زده ای که برای آخر هفته کنار گذاشته بود، ردیفی از پاکتهای غذاهای رژیمی چیده شده بود. او در قسمت سبزیجات را باز کرد. هویج هایش کجا بودند؟ دسته های کاهویی که دیروز خریده بود چی؟ کلوچه های یخ زده یک چیزی ولی آنها کاهوهای او را هم برداشته بودند؟

به سمت طبقه بالا هجوم برد.